تبليغاتX
.:.گل وحشی.:.

.:.گل وحشی.:.

اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل !

.*•. .•*..*•. تو را می سپارم به رویای فردا. •*.*•. .•*.

 

سلام ای غروب غریبانۀ دل،

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن،

سلام ای غم لحظه های جدایی،

خداحافظ ای شعر شبهای روشن..!!

 

 

 

 

 

برگی سیاه در دست ، خط خطی شده ی روزگار،

در جستجوی واژه ای برای بیان احساسم میگردم،

هنوز غرق در واژه ام و باز نمی یابم آن که بخواهد

توصیف کند حالم را،

مبهوتم از خود که چگونه در آستانۀ پایان حضوری دائمی ام،

انگار که این سکوت نمی خواهد بشکند.!

تنهایم ،به خود مینگرم،او که می بایست اینجا باشد هم،

ارزش ماندن ندارد،

در مقابلم هیچ نیست جز نقش چشمان اشک آلود کسی که

بی من خواهد ماند،

او که برای پیدا کردنه آرامش گم شدۀ شبهایش باید به

شبگردی هایم پایان دهم!

نمی شود ماندن را با رفتن طاق زد!
شعر شبم را فراموش کرده ام،لذت محبت را نچشیده از یاد برده ام!

وقت آن رسیده،که قصه ام را پایانی دهم بدونه آغازی دگر،

اما چگونه بیابم واژه ای را که مفید و مختصر باشد،

مملوء از دلیل برای همه، و آرامشگر دل خویش باشد،

اینجا مهر شدۀ کسی بود که گفته بود هرگز نباید این گل پژمرده گردد،

اما او با وجود آن عهدی که گرفت خود تنها گذاشت این دشت را!

میان آن همه گذشته و این همه واژه،

چه می توان جست؟ میان این همه اوراق سیاه که

سفیدی با آنها نا آشناست،
میان این همه جمله و کلمه؟! چرا زبان اینجا بند می آید؟

چرا بغضی به این سنگینی راه سینه را می بندد؟

چرا پلکهایم خسته است؟ دستهایم می لرزد!

نمی دانم معنای لغوی آن چیست ؟

اما از کودکی به من آموختند برای پایان از آن استفاده کنم؟!

شب همیشه این حس را به من می دهد!

من  همان فردای گم شده و خاموشم،

من امشب در برابر آغاز تنهایی ای دگر در حال پایانم،

امشب آغاز بیداری همیشگی من است،

در این روزگار وحشی که جایز نیست لباس غم را از تن خود بدرم،

که می گویند با این کار جز لغزیدنه نگاهه چشمانی پر خشم به تنم

چیزی دگر حاصل نخواهم کرد،

قصد ماندن ندارم تا ماندنم راز سیاهی وجودم را بر ملا نکند!

او که اینجا را همیشه آباد می خواست،

او که این دشت را پر بار واین گل وحشی را شاد می خواست،

او که قولی گرفت تا این جا همیشه باشد، خود ویران کرد

هر چه را ساخته بودم و ساخته بود!

نه سر به بالا میگیرم وافتخار میکنم نه رفتنم را فریاد می زنم،

سخت است باور طلوع بی تکرار و بی انکار دوباره قد کشیدنه

من در برابر چشمانت،

آنجا که به خودخواهی خط برنگاه چشمان سیاه و پر غمه من کشیدی،

و می دانم پس از غروبی آنچنان ویران طلوعی صادق خواهم داشت!

قصد نوشتن کردم،
دستانم قلم را به  خود می فشارد ،

قصد یادگار گذاشتن از خود بر این اوراق کردم،

ذهن با این انتها کنار آمد و دل هنوز در زجه زدن،

ثانیه ها به سرعت گذشتند فصل گم شدن آغاز گشت،

و به این پی بردم که

دوستت دارم بدونه آنکه بخواهم تو را،

دست بر سفیدی کاغذ بردم ،

قلم بر آن نشست واژه ای از خود به یادگار گذاشت،

فکر میکنم همین بود که در جستجویش بودم،

همان که تو هنوز هم آن را نمیخواهی!

دستانم را برداشتم،چشمانم با دیدن آن واژه ی بی رحم پرز اشک شد،

با  لبخندی تلخ رنگ به لب ، با صدای بلند زمزمه کردم،

 

.......خداحافظ.......

 

 

اما من هنوز هم ناتمامم..!

همه چیز به پایان می رسد اما  همواره ادامه خواهد داشت.!

......

این جدائیها قصه ی روزگاره

زندگی هنوز خوشگلی هاشو داره!

 

پس:

خداحافظ ای قصۀ عاشقانه،

خداحافظ ای آبی روشن عشق،

خداحافظ ای عطر شعر شبانه،

خداحافظ ای همنشین همیشه...!!!

 

 


 

چيده شده توسطدیانا...همونی که شکست... در 87/03/21 زمان 0:16 موضوع | لینک ثابت


.*•. .•*..*•. می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه. •*.*•. .•*.

 

احوال دل مپرس که خون ریزد از قلم

وقتیکه می رسم بر شرح بیان دل

خوبان یک از هزار،ز تحصیل درس عشق

بیرون نیامدند خوش از امتحان دل....

 

 

 

 

 

 

 

واسه پر کشیدنه من خواستی آسمون نباشی

حالا پرپر می زنم تا همیشه آسوده باشی

دیگه نه غروب پائیز رو تن لخت خیابون

نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون

واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه

وقتی دلتنگیه این خاک توی لحظه ها می شینه

تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره

ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره

ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه

می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه!

 

 

 

نیمی از وجودم گم شده و نیمی دیگر بیجان است ،

هنگامی که عشق با حقیقت کنار آمد،

چشمانم را می گشایم ،انتهایی در کار نیست،

راهی که در برابر دیدگانه من است، تا بی نهایت ادامه دارد،

اما گذشتن از این راه به قدمهای خسته ی من بستگی دارد تا

که بتواند به آنجا برسد،

آنجایی که شاید در انتهای این تنهایی ، به تویی برسد ،

که دل او را بهانه  و امیدی برای پایان این راه بداند!

آری اگر بخواهم خسته شوم ،همین جا توقف می کنم ،

چشمانم را می بندم ،نفس را در سینه حبس می کنم ،

زمان را می کشم و انتها را اعلام می کنم!

دلم برایت تنگ می شود اما چیزی که از تو میماند

یادی شیرین و پرخاطره ست!

گفته بودی دلخوشی ات منم، بدان دلخوشیه من بودنه توست!

من با تو دلخوشم، چه بمانی چه نمانی ،چه بروی چه بازگردی!

هر جا که باشی آسمان پیغام تو را به من می رساند،

هنگام دلتنیگت به یاد من نگاهی به آسمان بینداز!

گرچه با من نباشی می دانم جایی چه نزدیک چه دور

زیر همین سقف بزرگ،همین آسمان تو چه تنها و چه با یاری،

با هم شریک این سکونتیم!

دانستن این حقیقت برای من کافیست!

او که بی بال پرواز کردن را به تو آموخت ، او همواره با من خواهد بود!

 

 

 

دله من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره

ولی خیلی تنگ میشه گاهی می ترسم بمیره!

 


 

چيده شده توسطدیانا...همونی که شکست... در 86/12/20 زمان 12:0 موضوع | لینک ثابت


..*•. .•*..*•. . اسیر خاک. .•*.*•. .•*..

 

 

در همین حوالی گم شده ام، در همین حوالی به خاک افتاده ام، 

قدرت بر خاستن ندارم، عاجزانه بر دستانم تکیه کرده ام، 

تا کمی ثابت باشم،دلم بیش از حد معمول گرفته است، 

 در سکوت کامل به سر می برم ، 

اما آشوبی در من بپاست،می توانم سکوتم را بشکنم، 

برخیزم و فریاد برآورم، 

می توانم با صدایی بلند بگریم تا دلم آرام بگیرد ، 

منی که چشمانم از اشک می خروشد، وقت گریه! 

می توانم از خشم بخروشم و بر سر هر کس که می خواهم فریاد بزنم، 

می توانم دست به خنجر ببرم و از هر که بیزارم خود را آسوده کنم، 

می توانم از هر چه می خواهم بنویسم و نخواهم از هیچ نمی نویسم، 

می توانم مایی ایجاد نکنم و یا همیشه من بمانم و بس، 

می توانم از تو بیزار شوم و در همان حال عاشقت باشم!

می توانم دور شوم ! می شود از اینجا بروم،راه بازست و امکانش هست، 

اما نمی دانم چرا این گونه آرامم !چرا بی تحرکم؟ و هیچ نمی گویم؟  

نمی دانم چرا چشمانم حاضر نیستند اشکی بریزند، 

چرا باید با این همه درد خنده به لب داشته باشم؟  

این لبخند از چیست که حتی وقت گریه از لبم بر نمی خیزد؟ 

مدتیست دستانم از نوشتن به تنگ می آید، و قلم هم تحمل دستانه مرا ندارد، 

اما چه کنم که جز این صفحۀ سیاه ، این گل سرخ و حشی همدمی دیگر ندارم، 

گرچه سکوتش از من سنگین ترست و حتی انعکاس فریاد کلامم را به من برنمی گرداند، 

اما باز مکانیست تا با خود روبه رو شوم و با خود سخن گویم، 

منی که خود را درآینۀ غصه شکستم، و دیگر خود را ندیدم، 

این روزها بیشتر از این که بخواهم دلتنگ باشم ، 

بیزار و خشمگینم، 

مدتی بود در فکر تغییر مسیرم بودم، تا چند روزی که گذشت ، 

 همچنان براین تصور بودم که می توانم و توانستم، 

 اما این ظاهر بود که تغییر دادم، 

درونه خسته و تنها و پیرم را چه کنم؟ 

کلاه خوشبختی را بر سر که گذاشتم ؟ جز خودم؟ 

بگذر از من که در این خاک خسته و اسیرم!  

تنهایم بگذارید!


 

چيده شده توسطدیانا...همونی که شکست... در 86/09/12 زمان 2:44 موضوع | لینک ثابت


. .•*..*•. . بازگشتی با تأخیر. .•*.*•. .

 

 

 

پس من بسیار گریستم

وهر قطره اشک من حقیقتی بود

هر چند که حقیقت،

 خود کلمه یی بیش نیست

گویی من با گریستنی از این گونه

 تکرار می کردم....

 

 

 

 

 

 

انسان جايزالخطاست
خطاكردن لازمه انسان بودن
ونيز انسان شدن است
فقط يك چيز رادر خاطر داشته باش
سعي كن خطاهاي خودراتكرار نكني
تكرار خطاها نشانه حماقت است
انسان كاشف زندگيست
دركشف زندگي
ازخطاكردن گريزوگزيري نيست
اگربيش ازحدازخطاها بترسي
ازكشف زندگي درمي ماني
وبدين سان
ازهيجان شركت درماجراي پراز شگفتي زندگي
كنار گذاشته ميشوي

(اوشو)

 

من که فهمیدم قلبی برای دوست داشتن،

چرا بیش از آن هم خود را به ناباوری و

هم تو را به توهمی دچار میکردم؟

مرا ببخش اگر بازگشتت چندان هم شادم نکرد،

اگر تنهائیت را باز نادیده می گیرم

این گونه متولد شدم..

آدمکی بی قلب و بی احساس ...

نشد این قلب برای کسی بتپد جرم او نیست...

رسم این گونه بود

همیشه

تنها باشم و بمانم...

مرا ببخشای

و بگذر از منه تنها!

که هیچکس جز سایه ام مرا نمی شناسد!

اما بدان از حالا تا همیشه این تنه همیشه خسته ام

می تواند جایگاهی برای تمامه غصه هایت باشد!

چه باشی ،چه نباشی!

 

 

 

 

 


 

چيده شده توسطدیانا...همونی که شکست... در 86/05/03 زمان 0:28 موضوع | لینک ثابت


..*•. .•*..*•. . حرف نا گفته . .•*.*•. .•*..

 

چه ساده می گذشتی از این همه شکستن

چه بی خبر نشستی، چه بی اثر می خندم



 

می دانم که هرگز تصویر شکسته ی من از شب هایش

 نخواهد رفت،

هرگز شکستنم فراموشش نمی شود،

خواهد شکست!

این نفرین نیست، طبیعت است !

که بی تردید انتقام خواهد گرفت!

سکوت کرد ، با سکوت خواهد شکست!

نمی داند چقدر بد است کسی جزتصویری به بدی مخدوش،

 از خود چیزی نذاشته و برود!

جرم نبود رفتنش، جرم ،نادیده گرفتنه تنهایی دیگران بود!

جرم دروغ و تظاهر به ماندن بود!

فکر کرد با رفتنش برد!؟

نه جانه من ، این بردن نبود!

بردن این بود که من دل را به او ندادم!

شاید دل او را می شناخت ،

شاید می دانست دلش لیاقت تقسیم دردهایش را ، ندارد!

حق داشت ، اگر این گونه رفت،

که دله من تنهاست و وحشی،

دله من جز یک صحرای وسیع و داغ چیزی نبود،

که پاهایش هنوز به آن نرسیده تاول زد!

دیواره ای مملوء از خارهای که به زهر خستگی و تنهایی

 آغشته اند;

هوای دل ما مسموم است، راهی برای ورودش نبود!

او این را فهمید که رفت!

اما می خواهم بداند که هرگز تنهاییم را به هیچکس نمی بخشم،

فضای آرام و تاریک اتاق ، با پنجره ی غبار گرفته ام را،

به صد یار بی وفا نمی دهم،

همین اوراقه پاره ی مملو ء از دلتنگی هایم را،

به دست هیچ کس نمی دهم،

نمی خواهم دست کسی را بگیرم،

شاید بخندد،

اما تنهاییم را دوست دارم!

من هم می خواهم شمع باشم ،

اما جز برای خودم، برای کسی نسوزم!

 اما مهم این است که می دانم ،حتی اگر بر سر هر کوه و دشت ،

هر جا که رسید،

با هر قلمی هر جا و هر طور بنویسد فراموشم کرده ،

باورش نخواهم کرد،

که می دانم محال است!

زیرا شب هایش مملوء از من بود،

هر کس هر گونه بخواهد،نمی تواند جای من را پر کند! 

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی،

تو بمان با دگران

وای به حاله دگران

 


 

چيده شده توسطدیانا...همونی که شکست... در 86/04/05 زمان 0:11 موضوع | لینک ثابت


.*•. .•* *•. .•*..*•. . پس از جدایی•*.*•. .•*..*•. .•*.

 

زفراق چون ننالم منه دل شکسته چون نی

 

که بسوخت بند بندم ز حرارت جدایی..!

 

 

 

 

 

مدتها بی خبر و چشم انتظار مانده بودم...

هزاران بار قلم زدم.... با این که می دانم در یادت مرده ام،

اما هنوز منتظرم!...

اما هیچ پاسخی نمی گرفتم!

ایمان داشتم که دیگر جایی در دلش ندارم!اما باز به جستجویش بر می خاستم!

تا در حضورش از قلبش جوابم را بگیرم!

پس از ماهها او را به شکله غریبی یافتم!

هنوز لب به سخن نگشوده بود که فاتحه ی دل را سر دادم!

بوی تعفن دلم در تمامه لحظاتش جاری بود!

مشخص بود ..که مدتهاست دلم را کشته بود و کنار گذاشته بود!

با کلامی گستاخ مانند ،مرا از خودش دور کرد!

دلش مرا جواب کرد وخودش مرا راند!

چشمانم را اشکی کرد، پرسیدم : من راهی ام، حرفی دگر داری بزن؟!

هیچ نگفت، سکوت کرد.

رفتم و می شنیدم می گفت : حرفهای ناگفته زیاد است و ناگفته می ماند!

حال که بیشتر اندیشه می کنم به سادگیه خودم می خندم!

و می پرسم از دلم : که

چگونه فراموش کردی آن همه تنهایی را ؟

می دانست بیماری می دانست تنهایی ، بی خبر رفت!

چگونه از یاد بردی؟

یادت نیست چه طور وجودت را در کنارش پس زد؟

خودت بودی که گلهای بهانه را هر شب از حرفهایش می چیدی،

چه شد آنها کجایند؟

حال چگونه می خواهی فراموش کنی این هجر و فراق را ؟

که این گونه پست شمرد حضورت را؟

چگونه مردی برای کسی که برایت تب هم نمی کرد؟